پارمینپارمین، تا این لحظه: 14 سال و 3 ماه و 9 روز سن داره

پارمین تکه ای از بلور

6 ماهگی و اولین غذای کمکی

فرشته کوچولوی من امروز 6 ماهت تموم شد کوچولوی من . 6 ماهه که شدی عمرم و جونم و نفسم . وای باورم نمیشه عسلم داره این روزا مثل برق و باد میگذره . توی این روزا میتونی به مدت طولانی تری بشینی و تعادلت رو خیلی خوب حفظ میکنی . تعادل دستات رو هم به خوبی به دست آوردی و به محض اینکه چیزی میاریم سمتت با دستات سریع میگیری و بعد از بازرسی چشمی بازرسی دهنی میکنی .  6 ماهگیت مبارک نور چشم امروز بعداز ظهرم بردیمت آتلیه و کلی ازت عکس های قشنگ انداختیم و گفت 15 فروردین حاضر میشه هر کاری کردم گفت زودتر نمیشه که نمیشه .اونجا هم بچه خوبی بودی و اذیت نکردی توی ماشین هم خوابیده بودی و خداروشکر اونجا خوابت نگرفت فقط آخراش خست...
5 بهمن 1391

واکسن 6 ماهگی

ماه زیبای من روز 3 بهمن با بابا رضا رفتیم بهداشت واکسنت رو زدیم وای که چقدر بد بود و دردت اومد ویه عالمه گریه کردی الهی قربون اون پاهای نازت بشم من وقتی خانمه میخواست واکسنت رو بزنه اولش منو نگاه کردی و خندیدی یکدفعه که سوزنو فرو کرد توی پات جیغت رفت هوا و گوله گوله اشک میریختی منم صورتمو چسبونده بودم به صورتتو قربون صدقت میرفتم بابا رضا هم پاهاتو نگه داشته بود و بعدش بابار ضا بقلت کرد و رات برد تا آروم شدی ولی هر کیو میدیدی از نزدیکت رد میشه از جا میپریدی و لب بر میچیدی وای که دل من و بابا رضا کباب شد عروسکم بعدش رفتیم خونه مامان جون اینا اونم ناراحت بود که چرا نبردیمش و تو هم دیده بودیش همش با  زبون خودت واسش درد و دل میکردی .خد...
5 بهمن 1391

این هفته

 سلام به دختر نازم و یه معذرت خواهی ازت که هفته گذشته اصلا برات چیزی ننوشتم . آخه جدیدا خیلی شیطون شدی نمیذاری هیچ کاری کنم و دربست در اختیارتم . الانم اومدم تا از کارای هفته گذشتت بگم . 1- صبح ها وقتی از خواب بیدار میشی اگه گرسنه باشی دین و ایمون نداری هیچی نمیبینی و نمیشنوی فقط می می میخوای و گریه میکنی حتی چشماتم باز نمیکنی فقط می می . ولی اگه سیر باشی و بیدار بشی کلی خوش اخلاقی و خودترو کش و قوس میدی و یه عالمه میخندی و با در و دیوار حرف میزنی و میگی اوووووووووو بووووووووو . 2- از وقتی که تونستی بشینی تا میخوابونمت گردنترو میاری بالا و میخوای بشینی و وقتی مینشونمت اصرار داری که نگهت ندارم تا بتونی تنهایی بشینی و دور ورترو...
1 بهمن 1391

پارمین عروسک دوست

شیطونکم دیشب دوست بابا رضا با خانومشون اومدن دیدنت (چون بندر عباس کار میکرد دیر اومد دیدنت) زحمت کشیده بودن و برات یه عروسک آوردن . جالب بود که تو ازش خیلی خوشت اومده و دوستش داری و بهش میخندی  .چون اصلا با عروسکات میونه خوبی نداری و میبینیشون گریه میکنی ولی این یکی برعکس شد . اون خرگوشه هم چند روز پیش رفتیم هایپر استار و برای اینکه حوصلت سر نره برداشتم دادم دستت و 3 ساعت اونجا بودیم تو کل  مدت باهاش مشغول بودی . آخر سر هم دلم نیومد ازت بگیرم برات خریدیمش و اونم خیلی دوست داری . دختر شیطونم ناگفته نماند که تو هم جلوی مهمونا پاک آبرومون رو بردی و از ساعت 7 که اومدن تا 11 که رفتن یه کله  به غیر از نیم سا...
30 دی 1391

پارمین خرگوشه

خرگوشی مامان بابا رضا هوس کرده بود موهاتو ببنده با کش و من مخالف بودم و میگفتم سر بچم درد میاد ولی چون بابا رضا خیلی اصرار داشت منم کوتاه اومدم و ریش و قیچیرو دادم دستش و با کلی کلنجار رفتن باهات یه طرفو بست و طرف دیگرو نتونست از بس تکون میخوردی و من بستم بعدش اونقدر بامزه شده بودی که واقعا کم مونده بود بخوریمت . خودتم وقتی توی آیینه خودتو دیدی کلی خندیدی و خوشت اومده بود . مامانی بابا رضا ازت کلی عکس انداخت این بهترینش شد از بس که وول میخوری اینجا هم از دست خوردنت دست بر نداشتی شیطونکم . ...
30 دی 1391

اتل متل یه مورچه

این شعرو جدیدن برات میخونم و کلی ذوق میکنی و میخندی عزیزم مخصوصا وقتی از حمام میایم و میخوام لباس بپوشونمت و حوصله نداری کلی کمکمه .         اتل متل یه مورچه / قدم می زد تو کوچه اومد یه کفش ولگرد / پای اونو لگد کرد مورچه پا شکسته / راه نمی ره نشسته با برگی پاشو بسته / نمی تونه کار کنه دونه هارو بار کنه / تو لونه انبار کنه مورچه جونم تو ماهی / عیب نداره سیاهی / خوب بشه پات الهی   ...
16 دی 1391